از من نپرس خونم کجاست ، تو اون همه ویرونه
ای هم قبیله چی بگم ، قبیله سرگردونه

چه کسی میخواهد من و تو ما نشویم 
من اگر ما نشوم تنهایم ، تو اگر ما نشوی خویشتنی
از کجا که من و تو
شور یکپارچگی را باز در شهر بر پا نکنیم
از کجا که من و تو مشت رسوایان ؟ را وا نکنیم
من اگر برخیزم ، تو اگر برخیزی
همه بر میخیزند
من اگر بنشینم ، تو اگر بنشینی ، چه کسی برخیزد ؟ چه کسی با دشمن بستیزد ؟
مردم را درياب! هرگز سازش مکن!
آري، کساني که سازش نمي کنند
مي ميرند، اما مرگشان عين حيات
و زندگي ست. آري تو نيز مي ميري

، اما در چهره ات نشاني از مرگ نخواهد
بود. از گلوله نترس! تو روح گلوله اي.
گلوله از زبان تو سخن خواهد گفت
و از عمل تو شليک خواهد شد. تو
همان اندازه مفيد هستي که من هستم
. آه، تو نمي داني که تا چه اندازه کمک
هايت به مردم مفيد است؛ مردمي که
تو را قرباني خواهند کرد!»

حیاط خانه ما حوض ندارد. فقط یک درخت بزرگ دارد. توی یک باغچه ای که خیلی بزرگ است ولی همش خاک است و گل و بته ندارد، دو تا شیرآب هم روی یک سکو برای شستشو است. وسط حیاط کنار شیر آب دستشویی است، زن های خانه به آن می گویند دستشویی ولی مرد ها به آن مستراب می گویند، من خیلی از دستشویی خانه امان بدم می آید چون در ندارد، پرده دارد، همه ش فکر می کنم یک کسی از لای پرده مرا نگاه می کند، همش باید مواظب باشم، صدای پا نیاید و اگه صدای پا بیاید من فقط می گویم اینجا کسی است ولی بزرگتر ها صدایی از خودشان در می آورند که من خیلی بدم می آید .
حیاط خانه ما هشت اتاق دارد که در هر اتاق یک خانواده زندگی می کنند. اکثریت آن ها باربرند. یا با چرخ یا روی کول. بیشتر مردها وپسر بزرگها سرکار می روند و تا شب خانه نمی آیند که اگر زنها خواستند توی حیاط ظرف و لباس بشویند راحت باشند. فقط رحیم برادر مونس همه اش توی خانه است یعنی همه ش توی کوچه هست وقت و بی وقت می آید و می رود. رحیم و مونس باهم خواهر و برادرند و با هم زندگی می کنند. مونس هفده ساله است یعنی خودش می گوید هفده ساله است ولی قیافه اش مثل زنهاست. لهجه تهرانی دارد. مونس به ما نگفته ولی یک بار رحیم در جواب این که به او گفتم تو چرا مدرسه نمی روی گفت: ماشناسنامه نداریم و نتوانستیم به مدرسه برویم. مثل این که راست می گوید چون آن موقع ها هر وقت پیش مونس می رفتم که به من دیکته بگوید اومی گفت: من عینک ندارم و نمی توانم به تو دیکته بگویم.
مونس از خیلی وقت پیش کار می کرد و خرج خود و برادر و مادر پیرشان را می داد. زمانی که مادرش زنده بود مونس صبح تا غروب می رفت سرکار ولی از وقتی مادرشان مردشبها کار می کند، تازگیها هم یک کمی وضعشان خوب شده، مونس اتاق هاشو دو تا کرده، یکیش محل کار مونس و یکی دیگر برای برادرش، نمی دونم از کی رفت سرکار، چه کاری و کجا، فقط هر وقت بهش می گفتیم تلفن محل کارتو بده آخه نکنه یه وقت حال مادرت بد بشه یا برای برادرت مشکلی پیش بیاید می گفت عیب ندارد شب می آیم می فهمم. وقتی مادرش مرد صبح بود و تا شب نتوانستیم بهش خبر بدهیم.
مونس بعد از مرگ مادرش چند وقتی روزها کارکرد ولی بعد از این که اتاقهایشان دو تا شد دیگه کارش را آورد خانه. روزها تو حیاط می گشت، همیشه یک گوشه حیاط می نشست و فکر می کرد. فکر هاش خیلی قشنگ بودند. می گفت تواتاقشون مبل تختشو دارد، می گفت یخچالشون دودره است و یخ هم می سازد، می گفت موکت اتاقشون عکس های عروسکی دارد و سفید است. می گفت عروسکهایی که مادرش زمان بچگی برایش خریده خیلی بزرگند و آنقدر زیادندکه نمی داند آن ها را چه کند. همه را روی کمد های اتاق چیده. می گفت رحیم می رود بیرون و با لباسهای کثیف می آید روی موکتهای سفید و آن ها را کثیف می کند. می گفت روی دیوار اتاقشان رنگین کمان کشیده. می گفت خودش را رنگ کرده آخر نقاشی کردن را خیلی دوست دارد. نمی دانم چرا مونس فکر نمی کرد خب ما اتاقاشو دیدیم می دونیم که این چیزهایی که می گوید هیچ کدامشان توی اتاقشان نیست، اما آنقدر که فکرهاش قشنگ بودند مابه رویش نمی آوردیم. من از قسمت عروسکهای فکرش خیلی خوشم می آمد و بهش میگفتم از عروسکهای اتاقت بگو. مردهای خانه می گفتند که مونس دیوانه است و به مادر هامون می گفتند که نگذارند ما با او بگردیم اما ما این طور فکر نمی کردیم. فکر نمی کنم که زنها هم این طور فکر کنند.
از وقتی مادر مونس و رحیم مرد خیلی ها به دیدن مونس می آیند. شبها هم می ایند. خودش می گوید این ها همه دایی هایش هستند. شب ها می آیند که ما تنها نباشیم. اما نمی دانم که این دایی هایش وقتی مادرشان زنده بود یا مرد چرا نیامدند به آن ها سربزنند. دایی هایش هم اصلا شکل هم نیستند. اکثرشون هم نصف شبها می روند یعنی همسایه های می گویند نصف شبها می روند. من که نمی فهمم. نمی دانم چرا چند دفعه همسایه ها خواستند که مونس ازین جا بلند شود اما بلند نشد. می گویند به صاحبخانه پول خوب می دهد، صاحبخانه کاریش ندارد.
همسایه ها به مونس می گویند خوب رحیم را بفرست سرکار هم سرگرم می شود و هم از توکوچه و محل جمع می شود اما مونس می گوید: خب نمی ره چکارش کنم. همسایه ها می گویند که پسرهای بزرگ همیشه رحیم را با خودشان به این طرف و آن طرف می برند.
همسایه دیگر ما لاله و مادرش هستند که در یکی از اتاقها زندگی می کنند، اتاقشان خیلی پله می خورد و به پایین می رود. من هر بار می خواهم به اتاق آن ها بروم می ترسم از پله ها بیفتم. لاله هم به مدرسه نمی رود چون شناسنامه ندارد. مادرش می گوید خانه های مردم کار می کند. خیلی شب ها برای لاله غذا ولباس می آورد اما همسایه ها می گویند مادر لاله سرخیابان ...گدایی می کند.
آقا تقی همسایه راه پله است: بعضی مواقع پلاستیک های سیاهی به لاله می دهد تا لاله برایش جایی ببرد. لاله هم می برد و هیچ موقع تویش را نگاه نمی کند چون از اقا تقی می ترسد. مادرش هم از آقا تقی می ترسد.آقا تقی از آن بسته های سیاه به مادر لاله هم می دهد. مردهای زیادی به بالاخانه آقا تقی رفت و آمد می کننند.
علی با دو برادر و سه خواهر و پدرو مادر شان در یکی از اتاقهای دیگر زندگی می کنند. برادر علی فقط دوسال از خودش بزرگتر است در مغازه کفاشی زیره می چسباند. دو تا خواهر علی که یکی هفده سال دارد و آن یکی ده سال با مادرشان در اتاقشان زیره کفش می چسبانند. از طرف اتاق آن ها همیشه بوی چسب می آید. مجتبی برادر کوچکشان که پنج ساله است نمی توانست راه برود، با کمک خانمی که از بالای شهر آمده بود کفشی برایش خریدند که میله آهنی دارد. مجتبی می پوشد و راه می رود. قاطمه یکی دیگر از خواهرهای علی شش ساله است. صبح تا شب در حیاط است. گاهی هم در اتاق همسایه های دیگر اما علی خودش صبح ها مدرسه می رود و بعدازظهرها تا ساعت پنج و شش در خیابانهای اطراف بازار واکس می زند. علی خیلی پسر خوبی است و همه نمره هاش هم خوب است. من خیلی دوست دارم با او بازی کنم اما علی همیشه خسته است و زود خوابش می برد و وقتی هم که صدای گریه علی را از تاقشان می شنوم که محسن برادر بزرگترش او را می زند ناراحت می شوم.
نعمت حسینی همه نمره های کلاس چهارمش بیست بود و کارنامه اش همیشه پهلویش است تا حالا به خیلی ها نشان داده. خودم دیدم. نعمت در یک مکانیکی شاگردی می کند. نعمت هرشب از دست برادرش کتک می خورد. نعمت با دو برادرش و پدر معتادشان در یک اتاق زندگی می کنند. خواهرشان هم با آنها بود و برایشان غذا می پخت. اما یک روز وقتی اتفاق بدی بالای پشت بام برای خواهرش افتاد مادرش آمد و او را با خودش برد.
امین آغا هم یک زن تنهاست که در زیر زمین زندگی می کند. راستش را بخواهید من خیلی از امین آغا بدم می آید. امین آغا همیشه سیاه می پوشد. روسری اش هم همیشه روی چشم لوچش است. این کار او را ترسناکتر می کند. امین آغا با لباس سیاهش شبها که در حیاط راه می رود من فکرهای بد می کنم. امین آغا همیشه از صبح تا شب در امامزاده می نشیند و چادر سیاهش را دور صورتش می پیچد و منتظر می نشیند تا بلکه مسافری، خسته ای بیاید نماز بخواند، استراحت کند و موقع رفتن هم پولی به او بدهد.
چرا مي نويسم؟ ، شايد بارها از خود پرسيده باشم . روزگاري كه مشق مي نوشتم ، مي نوشتم كه ‹‹خوش خط›› شوم. امروز چرا مي نويسم ؟، شايد براي خوش خط شدن ديگران ، اما نه خط نوشتاري كه ‹‹ خط مشي›› زندگي ! .
در جهاني كه شكاف شمال وجنوب (ثروت وفقر) هرروز گسترده تر مي شود ، چرا مي نويسم؟ . در جهاني كه روزنامه نگارش امپرياليسم را تنها ‹‹قدرت متراكم ليبرالي›› مي داند كه اسلحه برنميدارد بلكه ارزشهايش را با كتاب و سينما و تلويزيون تبليغ مي كند(1). در جهاني كه ميليتاريسم و جنگ و جنايت و كودتا ابزار فرهنگي (كتاب و سينما و تلويزيون) تلقي مي شود به راستي چه نيازي به ‹‹نوشتن›› است ؟
چرا مي نويسم ؟ ، در جهان پسامدرني كه تنها يك امرمطلق وجود دارد: ‹‹ همه چيزنسبي است››. چه مي داني شايد بمب خوشه اي بالاي سرت پيام آور صلح ! باشد يا ابزاري فرهنگي براي تبليغ قدرت متراكم ليبرالي.
چرا مي نويسم ؟، درجهاني كه استثمارگران انسان ، آزادي را در زرورق پوشالي نئوليبراليسم به خورد ملتهاي دربند سرمايه مي دهند .
چرا مي نويسم؟ ، درجهاني كه سياستهاي تعديل (2) مناديان حقوق انسان تنها نويد بخش شوربختي انسان است.
چرا مي نويسم ؟ ، درجهاني كه كودك كار در سطل زباله جنب بيلبورد سرمايه در پي لقمه ناني است و واژه ‹‹كارتن خواب›› وارد لغت نامه هايش شده است.
چرا مي نويسم ؟ درجهاني كه ‹‹غم نان›› و‹‹گرسنگي›› نويسنده اش را به واگذاري قلم وامي دارد و‹‹رندان را سيم دهند تا سنگ زنند›› (3) بر آنان كه به ‹‹فرهنگ بي چرا›› شوريدند .
چرا مي نويسم ؟ ، در جهاني كه دروغ باورپذيرتر از حقيقت مسلم پنداشته مي شود و‹‹بربريت مدرن››(4) نامي است شايسته برآن .
در جهاني كه ‹‹دونان›› بهر دو‹‹ نان›› ، وجدان را به مسلخ مي برند ، در جهاني كه ‹‹ رذل آزار ناتوان را دوست مي دارد ،لئيم، پشيز را و بزدل، قدرت و پيروزي را››(5) چرا مي نويسم؟
در جهاني كه چه بسيار امورخنده آور و مسخره است و ناظران خامش به تماشا نشسته اند ، گويي تماشاگر اموري براستي جدي و بسامانند ، چرا مي نويسم؟ .
آري ، چرا مي نويسم؟ ، در جهاني كه گفتمان ‹‹ بني آدم اعضاي يكديگرند›› جاي خود را به گفتمان ‹‹به من چه مربوطه !›› داده است و ‹‹سود›› ترجمان وجدان عصرماست .
مي نويسم براي آنكه مي بينم هنوز براي نبرد و تلاش والا وارجمند، هدفها ونشانه هايي در پيش رو دارم و آن ندا دهنده و صلاگر دروني مي گويدم تلاش كن ، نبرد كن . آنك هدف و نشانه ، آنك دشمن درستي و راستي ، رادي و پاكنهادي .
مي نويسم تا نشان دهم كه اينها آن نيست كه مي گويند و‹‹بايد›› باشد .
چه مايه از حقايق و زيبايي ها ، راستي ها و درستي ها ، غريب و آواره و بي پناه مانده اند . مينويسم تا بدانند كه هنوز هستند كساني كه ياور حقيقتها وزيباييهاي جهانند.
مي نويسم تا ‹‹روشنايي را بر تيرگي چيره كنم ، تا دنيا را ازدندانهاي هلاكو ، از حكومت نظاميان ، از ديوانگي اوباشان رهايي بخشم . مي نويسم تا واژه را از تفتيش ، از بو كشيدن سگها وتيغ سانسور برهانم››(6)
مي نويسم، مي نويسم، مي نويسم زيرا روياهايم را ازدست نداده ام. چرا كه نيروي درونم به من فرمان مي دهد كه روياهاي انسانيم كه ريشه در‹‹جوهر انسان›› دارد را بر زمين و تاريخي كه ايستاده ام فرياد كنم .
مي نويسم زيرا نيروي دورنم مرا مي گويد: ‹‹ بنويس ، حاشا كه باشي و ننويسي ونگويي››
مي نويسم زيرا مرا مي گويد: ‹‹ روياهاتو از دست نده ، واسه اينكه اگه روياهات ازدست برن ، زندگي عين بيابون برهوتي ميشه كه برفا توش يخ زده باشن . روياهاتو از دست نده ، واسه اينكه اگه روياهات بميرن زندگي عين مرغ بريده بالي ميشه كه ديگه پروازو خواب ببينه ›› .(7)
آري مي نويسم ، مي نويسم زيرا ‹‹ در روياي خود دنيايي را مي بينم كه هيچ انساني ، انسان ديگري را خوار نمي شمارد ، زمين از عشق و دوستي سرشار است و صلح و آرامش گذرگاههايش را ميآرايد ، حسد جان را نمي گزد و طمع روزگار را بر ما سياه نمي كند ، آري چنين است دنياي روياي من !››.(8)
پي نوشت:
1- مرتضي مرديها ، روزنامه اعتماد 11/ارديبهشت
2- سياستهاي ‹‹تعديل ساختاري›› بانك جهاني و صندوق بين المللي پول در رابطه با كاهش بودجه خدمات اجتماعي دولت و خصوصي سازي بهداشت وآموزش.
3-بر داركردن حسنك وزير – تاريخ بيهقي
4- نام كتابي است از دكتر احمد سيف
5- احمد شاملو
6-نزار قباني
7- لنگستون هيوز
8- همان
معمولا اینگونه است که محور و وجه مشترک هرچیزی بمعنی نقطه پیوند و نقطه ثقل و اتکاء آن چیز بحساب میآید، اما محور و وجه مشترکی که در بین محیط پیرامونی و غالب جامعه ام میبینم نه تنها مردم را بهم پیوند نمی دهد که عاملی شده برای جدایی و ویرانگری و نابودی آنها و جامعه، از خودم میپرسم فقر زاییده چیست که اینگونه ویرانگر و سوزاننده است؟ و هرکه را بخواهد به خاک سیاه میکشاند؟ و دوباره میپرسم: چرا؟!
چرا کشوریکه دارای سرمایه های سرشار طبیعی است باید از فقر ونداری رنجور باشد؟!چرا بجای اینکه مردم بانشاط و توانمند باشند، به عناصری ضعیف،محزون و مایوس مبدل شده اند؟!
این خواست و اراده از کجا نشات گرفته که اینگونه تار و پود بخش مهمی از جامعه بر اثر نداری و ضعف اقتصادی بی رمق و از هم گسیخته گشته است؟!
چرا باید کسانی تو این مملکت ِ مملو از ثروت و نعمت حتی برای تهیه نان شب با مرگ و هزاران خطر و مشکل دست و پنجه نرم کنند؟! و برخی آنقدر در ناز و نعمت غرقند که سردر گم در امور دنیوی خودند!!
چرا باید خانمی جوان برای تامین معاش ِ زندگی و پوشش خود و حتی خوراک فرزند دلبند خود راهی ندارد جز اینکه به پست ترین حقارتها (تن فروشی) تن در دهد؟!{خانمهایی که در کلانشهرهایی چون تهران مثل دست فروشان کنار خیابانها با قیمتها و رنگ ولعابهای متفاوت بوفور یافت میشوند}... و پدری بخاطر اینکه دست خالی نزد زن و بچه خود بر نگردد باید در برابر هرکس و نامردی گردن خم کند و حتی مجبور به انجام خلاف،دزدی و پایمال نمودن حقوق دیگران شود؟! ...و گاهی هم به کسانی فکر میکنم که روزی خوب و پاک بودند؟ اما امروز دزدی میکنند! در تلاش برای لقمه نانی دزد و قاتل میشن. و نیز زنانی که در نبود همسری که در زندان است تن فروشی میکنه تا جلوی دیگران کم نیاره؟!
با خویش زمزمه میکنم: آیا اینان شایسته ترحم نیستند؟! چرا این بدبختها توی جامعه ما مجازات میشن ؟ حتی به اعدام و چوبه دار و سنگسار محکوم میشن در حالی که از سر اراده خود بدنبال چنین سر نوشتی نبودند؟!! در حالی که مفسدان واقعی در پناه ثروتی که از حلقوم همان فقرا بدست آوردند سرومرو گنده در این مملکت جولان میکنند؟!! و می پرسم: جامعه چرا اینقدر بی رحمه!؟ چرا عضو و وصله عفونت زده و
بیمار خود را به جای مجازات مداوا نمیکنه؟ مگه در سمینارها و فیلمها و نوشته ها و داستانها همه نپذیرفته اند که :
بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش زیک گوهرند
چو عضوی بدرد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
و بازهم پرسشی دیگر اینکه: چرا مردمانی، ازمجازات اعدام آدما و هم نوعان خویش خوشحال میشوند؟!
این خوشحالی نشانه چه چیزیست؟! نشانه پاکی و بری بودن است یا بریدن و دوری انسان از اعضا و انسانیت خویش؟!
آیا خوشحالی که در هنگام تماشای مجازات اعدام دیگران حتی گناهکاران به برخی دست میده حکایت از خروج عضویت آنان از دایره بنی آدم نیست؟! براستی کدامیک در دایره آدمیتند؟ آنها که بخاطر فقر به عناصر خلاف و جنایت تبدیل میشوند؟ یا آنها که پا روی پا میگذارند و از مشاهده فقر دیگران،خلاف دیگران و مجازات و اعدام هم نوعان لذت می برند و اصلا هم فکر نمیکنند که چرا برخی آدما به چنین سرنوشتی گرفتار میشوند؟!
... هرچه در ذهن خود بیشتر چرخه میزنم باز در جستجوی پاسخ این پرسش سر گردانم که: براستی این فقر چیست که اینهمه انسان را حقیر و ذلیل میکنه؟! فقر چه نوع سلاح ویرانگری است که آدمیت را از عرش به فرش میکشاند؟!
وقتی بیاد انفجار اتمی هیروشیما و ناکازاکی ژاپن می افتم،میبینم که بمب اتم، خانه های انسانها را ویران و تن آدمیت را به خاکستر تبدیل کرد ولی قادر به حذف و آسیب رسانی به کرامت و تقدس انسانی نگردید اما فقر و تهی دستی چیزی است که قادر به حذف کرامت و هویت انسانی انسانهاست؟!
کرامت انسانی در برابر مخربترین سلاح میایستد و قامت میکشد اما در برابر فقر زانو میزند و چون برگی خشکیده از شاخه فرو می ریزد .
فقر در شتاب لحظه ها، انسانها را به پست ترین جایگاه ممکن میکشاند.آه ! فقر، فقر!
گاهی که سوژه های دهشتناک و ناهنجاریهای انسانی را در محیط خود مینگرم ته دلم میسوزد،بجای اینکه بگویم ریشه ظالم بسوزد دستان را بسوی آسمان کبود بالا میبرم و با تمام وجودم میگویم : خدایا ! فقر را با تمام هم کیشانش بسوزان و فقر ستیزان را یاری گردان.
در توصیف فقرو فقیری شادروان دکتر شریعتی چه زیبا فرموده : « آدم وقتی فقیر میشه،خوبی هاش هم حقیر میشه امّا کسیکه زور داره یا زر داره،هنر می بینند عیباشو، حرف حسابی میشنوند چرنداشو»
فقر نه تنها جسم را که رفته رفته هویت انسانها را به مرگ و نابودی میکشاند،وقتی فقر تو یک جامعه ای نهادینه بشه دیگه هیچ کرامتی برای انسانها باقی نمی مونه.
با زایش فقر در یک جامعه،هنر،خوبی و صفات برجسته و بیاد ماندنی انسانها به پرته نیستی و فراموشی سپرده میشه. فقر انسانیت را تحقیر و آدمیت را متزلزل و مضمحل میگرداند.
درپایان در پاسخ به این دغدغه ذهنی و تکاپوی فکری خود تنها به این نتیجه میرسم که: فقر چهره کریه بی عدالتی در جامعه ماست» نظر شما چیست؟

دوشنبه بود و هوا خيلي گرم . چراغ قرمز هم از هميشه طولاني تر. يك دفعه احساس كردم چيزي به شيشه ماشين خورد محكم، شيشه رو دادم پايين. يه دسته گل رز سرخ داشت روي دوش يكي راه مي رفت! چند ثانيه اي بيشتر تا سبز شدن چراغ نبود. صدايش كردم آهاي ... يه دختر كوچولوي ناز... با صورتي كه داد مي زد روزهاست زيرا آفتاب رنگ خودش را به آفتاب داده است. چشمهاي گود افتاده صورتي گرد و مهربان. كنار ماشين ايستاده بود و لبخند كودكانه اش دلت را مي برد به وسعت صفاي روستا و دود و دم و شلوغي را يك آن از ذهنت مي پراند. پول كه به اش دادم برق توي چشاش دويد و خون توي صورتش. جلدي دو تا شاخه رز گرفت طرفم. گفتم نه گل نمي خواهم ابروهايش بدجوري به هم نزديك شد مثل يه زن پنجاه ساله گلها رو از دستش گرفتم و تندي پرسيدم اسمت چيه؟ از خجالت سرخ شده بود و گم بين گلاي توي دستش ...
صداي بوق ماشينها يعني چراغ سبز شده. توي آيينه فقط تكان خوردن لبهايش را ديدم. تمام فضاي ماشين عطر رز به خودش گرفته بود...
امروز چهارشنبه است فقط اومدم كه اون دختر رو ببينم ماشينويه جايي پارك مي كنم و مي رم سر چهار راه خبري از دخترك نيست. يك ساعتي منتظر بودم تا اينكه بالاخره سروكله اش پيدا شد سه چهار تا دسته گل بزرگ انداخته بود روي شونه اش. نمي دوم چطور جلوشو مي ديد بي اختيار دويدم طرفش گفتم دختر خانم برگشت. گلارو كنار زد. يه پسر بود هم قد و قواره اون اما...
- گل مي خواين آقا؟
- نه نه. ممنون.
برگشتم كه برم ولي... چه شباهتي. حتماً برادرشه دوباره برگشتم.
- آقا پسر؟
-گل مي خواين؟
خنده ام گرفت و گفتم آره بيا. بگو ببينم اون دختر كوچولويي كه اينجا گل مي فروخت خواهرته؟ چرا نيست امروز، سرشو انداخته بود پايين و داشت با كفشاش آسفالتهايي كه به راحتي توي اين گرما منتظر بودن يكي باشون وربره تا از زمين جدا بشن رو مي كند. لبهاشو گاز مي گرفت و آب دهانشو با خشم پايين مي داد جلوش زانو زدم دستمو گذاشتم روي شونه اش و با دست ديگه چونه اش رو گرفتم بالا كه ... اشك صورتش را خيس كرده بود ولي مرد و مردونه نمي خواست كسي گريه شو ببينه. با گوشه آستينش صورتشو خشك كرد و...
- ديروز يه ماشين شيرينو زير گرفت و...
-خب حالا حالش چطوره؟
نفسش بريده بريده شده بود و بغض توي گلويش گير افتاده بود... يه دفعه كتفشو از زير دستم كشيد و دويد. فقط مي دويد و مي دويد... از اون طرف خيابون نگاهم به شاخه گل رزي بود كه روي داشبورت ماشين خشك شده بود. اصلا نفهميدم پليس داره برام جريمه مي نويسه... برگه رو برداشتم و سوار شدم.
چه عطري داشت اين معصوميت و فقر...
آنچه موجودیت « جامعه »ها را تشکیل می دهد به زعم « امیل دورکیم » ، جامعه شناس فرانسوی ، یک اخلاق اجتماعی نیرومند است که از آن با نام «وجدان جمعی » یاد می کند. وجدان جمعی در جوامع سنتی در قالب «همبستگی مکانیکی» مشخص است که موجب نظم جامعه می شود و این نوع همبستگی با «جمع و« افراد» سر و کار دارد نه با فرد؛ فردیت محصول جوامع جدید / مدرن است و در قالب «همبستگی ارگانیکی» مورد بررسی قرار می گیرد.در این معنی «تنهایی» محصول مدرنیته است :
و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
«ماکس وبر» ، جامعه شناس آلمانی نیزجوامع را از بعد «عقلانیت» مورد بررسی قرار داده و بیان میکند جوامع سنتی مبتنی بر عقلانیت «معطوف به ارزش» هستند یعنی اینکه تصمیم گیری ها در این گونه بیشتر جوامع بر مبنای عاطفه و احساسات است . وی بیان می دارد که عقلانیت موجود در جوامع جدید / مدرن مبتنی بر «وهم زدایی» و «خرافه زدایی» از زندگی است همان که آن را «عقلانیت صوری» می داند. آنچه در جامعه مدرن مهم و باور کردنی است پدیده هایی عینی هستند تا ذهنی ؛ آنچه مهم است زمین است نه آسمان ،طبیعت و نه ماورای آن . در این جامعه تمامی امید های آسمانی به «یأس» تبدیل می شوند و بد بخت ترین افراد در جوامع مدرن – یا در حال گذار از سنت به مدرن – کسانی هستند که امید های زمینی توانمندی برای زندگی ندارندو این مسأله برای زنان جوامع در حال گذار، به صورت حاد تری مطرح می شود :
و این منم
زنی تنها
در آستانه فصلی سرد
در ابتدای درک هستی آلوده زمین
و ناتوانی این دست های سیمانی ...
تنهایی ، ناامیدی از آسمان ، اعتقاد به زمین ، فردیت و مسایلی نظیر آن درجوامع مدرن جاافتاده اند اما در جامعه ای که در حال بریدن از سنت هاست وهنوز به مدرنیته هم نرسیده است – جامعه در حال گذار – این مسایل دردناک اند و مهم.
« ایمان بیاوریم به آغاز فصلی سرد» انعکاس جامعه در حال گذار است .
آتشی در وجودم رخنه کرده است
که مدام می سوزد
و امید
تنها سرمایه من در این قمار است
***
با دست هایی سفید
و ناخن هایی لاک زده
و موهایی بلند
اتومبیلش را به تعمیر گاه ما آورده بود
من
بی آنکه متوجه بشوم
شروع به دوست داشتنش کردم
چگونه می توانستم پینه های دستم را پنهان کنم؟
استادم گفت:
پسر ! لباس کارت را بپوش
***
چیزی شبیه این ماجرا را در رمانی خوانده بودم
در کتابی با جلد براق
و قیمتی گران
که عاشق شده بود دختر
به شاگرد تعمیرگاه
***
به استادم گفتم که یک امروز را
لباس کار نپوشم
و با دلهره موهایم را شانه زدم
امروز
برای بردن ماشینش خواهد آمد
و شاید
آن رویای در رمان
به حقیقت بپیوندد
ناگهان
زمان متوقف شد
و زمین ایستاد
آن دختر آمد
من زل زدم در او
و در اتومبیلش را بازکردم
تا سوار شود
سوار شد
گاز داد
و رفت
و من در دود اگزوزش خفه شدم
چشم هایم پر از قطره های درشت شده بود
استادم دستی به شانه ام زد و گفت:
رمان ها را فراموش کن
تو
کارگری
و باید
کارگر بمانی
حالا لباس کارت را بپوش
و لحظه اي نگاه كن به اينچنين بودن
نگاه كن به رنگ هايي كه همه پراند
از نيستي
رفيق سيگاري روشن كن
اين چرخه در غم من است؟
يا غم من در اين چرخه؟
ناشناسي در دلم است
که نفسي برايش نمانده
تا زمان را بشناسد
و اميدوارانه به چشم هاي زندگي نگاه كند
رفيق سيگاري روشن كن
همين قدر ميدانم كه همه چيز نابود خواهد شد
و سرنوشت نفس هايمان اين چنين است
رفيق سيگاري روشن كن
بهره کشی از کودکان تعرضی است آشکار بیرحمانه و غیر انسانی به حقوق کودک
تا کودک مجبور به کارکردن است و به نان آور خانه و خانواده تبدیل میشود؛
تا کار کودکان در جامعه خریداری می شود، تا قانون در برابر این بی حقوقی سکوت می کند و دولت نمی خواهد به حقوق از دست رفته کودکان رسیدگی کند؛ تا خانواده به کار کودکان نیازمند است و نمی تواند به نیازهای واقعی و انسانی آنها پاسخ دهد؛ جامعه این قساوت و بیرحمی به کودکان را درخود هضم میکند... جامعه، قانون، دولت، خانواده، بازار آزاد و در مجموع سیستم اقتصادی، اجتماعی و سیاسی حاکم بر جامعه مقصر و بانی ضایع کردن حقوق کودک هستند
كودكان امروز، رفاه را امروز مي خواهند تا فردا شهروندان سالمي باشند و بزهكار و مجرم خطاب نشوند.
كودكان امروز، آرامش و نشاط را، امروز می خواهند تا فردا افسرده، بيمار و جانی قلمداد نشوند .
كودكان امروز، آزادی و دموکراسی را، امروز می خواهند تا فردا اخلالگر، شورشی و تروریست ناميده نشوند.
كودكان امروز، برابری و آزادی رشد و اندیشه را، امروز مي خواهند تا فردا محكوم به حبس در طبقه بندی های جنسی، شهروندی درجه ای، تضادهای قومی و نژادی و افكار و زندگی ارتجاعی و اجباری نشوند.
كودكان امروز جهان سالاران فردايند. همچنانكه كودكان ديروز جهان سالاران امروز.
بگذاريد امروز، كودكان در آزادی، برابری، امنیت و رفاه زندگی کنند تا جهان فردا از فقر و بيماری، وحشت و ناامنی، جرم و جنایت، حبس و بند، ترور، تبعیض و ارتجاع بری باشد
به حاڵی كورد فهلهك حهیران دهبینم
ژیانی كورد وهكوو زیندان دهبینم
ههموو دنیا خهریكی كهیفی خۆیان
بهڵام كورد بی كهس و وهیلان دهبینم
ههتاومان تا بهكهی خامووش و سهرده
ههتا كهی ئهم گهله ناڵان دهبینم
مناڵانی جیهان سهرگهرمی كایه
مناڵی كورد هیلاكی نان دهبینم
له سهر گۆڕی شههیدی خاك و گهل دا
كچه كوردێك له سهر جێژوان دهبینم
له خوێنی سوری لاوی نیشتیمانم
سهراسهر كوردهواری جوان دهبینم
وهكوو زهرده گهڵایێك وا له سهر ئاو
گهلی كورد وێڵ و سهرگهردان دهبینم
ئیتر ناگاته گۆێم ئاههنگی شادی
بۆ ههر لایێك دهڕۆم گریان دهبینم
دڵم تهنگ و سهرم شێت و لهشم سهرد
كه دهردی كورد به بێ دهرمان دهبینم
بهسهرهاتی گهلی كوردان له مێژو
چیرۆكی ئاگر و خهرمان دهبینم
به حاڵی كورد و خاكی كوردهواری
دڵی هیوا وهها بریان دهبینم
به حال كرد فلك را حيران ميبينم
زندگی كرد را مانند زندان ميبينم
تمام [مردم] دنيا مشغول كيف و شادی خود هستند
ولی كرد را بی كس و سرگردان ميبينم
خورشيدمان تا به كی خاموش و سرد است
تا كی اين مردم را نالان ميبينم
بچه های جهان را سرگرم بازی
فرزند كرد را هلاك لقمه ای نان ميبينم
كنار گور شهيد خاك و ملت
دختر كردی را در ميعادگاه عشقش ميبينم
از خون سرخ جوان ميهنم
تمام كردستان را زيبا و رنگين ميبينم
مانند برگ زردی روی آب
مردم كرد را پريشان و آشفته ميبينم
ديگر آهنگ شادی به گوشم نميرسد
به هر كجا ميروم گريه و زاری ميبينم
دلم تنگ و سرم ديوانه و تنم سرد است
چراكه درد كرد را بی درمان ميبينم
گذشته مردم كرد را در تاريخ
قسه آتش و خرمن ميبينم
به حال كرد و خاك كردستان
دل هيوا را چنين سوخته ميبينم
ژيان=زندگی
گهل=ملت،مردم
منال=فرزند،بچه
كايه=بازی
هيلاك=هلاك
جێ ژوان=(از كلمات بسيار زيبای كردی است كه در فارسی مترادف مستقلی ندارد) ميعادگاه عاشق و معشوق
نيشتيمان=وطن
خوێن=خون
سوور=سرخ
گهڵا=بهرگ
شێت=ديوانه
بهسهرهات=( در فارسی مترادف مستقلی ندارد) حال و روز كسی در گذشته،چيزی كه بر سر کسی آمده است(!).
مێژو=تاريخ
چيرۆك=داستان
ئاگر=آتش
چرا نباید با زبان خودم حرف بزنم
اینهمه پنهانگری در پردهی کلمات
پریشانم کرده است.
هجوم واژگان ناگفته
این مردگان آونگان از صلیب سکوت
خفه ام میکند
چرا نباید آزادشان کرد
بگذارید در بلندای فریاد اعماق
همه را آزاد کنم
و هرچه را می خواهم بگویم
دیگر نمی توانم
زیر آوار مداوم اجساد واژگان
از خودم جدا شدهام
انگار خودم را در سردابهای سرد
جا گذاشتهام
بگذارید سوسمار سکوت را بکشم
و هر آنچه را میخواهم
بگویم.
دیگر بس است
برای خدا رهایم کنید!
شعری برای آنان که جویای حقیقت این جهان اند...
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زير پوششی از گرد
بود
ولی آخر كلاسی ها
پنهان بود
لواشك بين خود تقسيم می كردند !
وان يكی در گوشه ای ديگر
جوانان را ورق می زد
برای آنكه بی خود های و هو می كرد
و با آن شور بی پايان
تساوی های جبری را نشان می داد
خطی خوانا به روی تخته ای كز ظلمتی تاريك
غمگين بود
تساوی را چنان بنوشت :
"يك با يك برابر است"
از ميان جمع شاگردان يكی برخاست
هميشه يك نفر بايد به پا خيزد
به آرامی سخن سر داد :
"تساوی اشتباهی فاحش و محض است"
معلم
مات بر جا ماند ؛
و او پرسيد :
"اگر يك فرد انسان واحد يك بود
آيا باز
يك با يك برابر بود ؟"
سكوت مدهوشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگين فرياد زد :
"آری برابر بود."
و او با پوزخندی گفت :
"اگر يك فرد انسان واحد يك بود ،
آن زور و زر به دامن داشت بالا بود ،
وانكه قلبی پاك و دستی فاقد زر داشت
پائيين بود...
اگر يك فرد انسان واحد يك بود ،
آن كه صوررت نقره گون
چون قرص مه داشت ، بالا بود،
وان سيه چرده كه می ناليد
پايين بود...
اگر يك فرد انسان واحد يك بود.
اين تساوی زير و رو می شد...
حال می پرسم يك اگر با يك برابر بود ،
نان و مال مفت خواران از كجا آماده می گرديد ؟!
يا چه كس ديوار چين ها را بنا كرد ؟!
يك اگر با يك برابر بود ،
پس كه پشتش زير بار فقر خم می شد ؟!
يا كه زير ضربت شلاق له می گشت ؟
يك اگر با يك برابر بود ،
پس چه كس آزادگان را در قفس می كرد؟..."
معلم ناله آسا گفت :
"بچه ها در جزوه های خويش بنويسيد :
"يك با يك برابر نيست"!

یک کودک ایرانی احتمالا در حال خوردن شام در خواب
امروز، برای من، روز خوبی نیست؛ روز بد تنهایی ست. اینجا را غباری گرفته است. پنجره ها نمی خندند و آب نمی جوشد و بوی مستی آفرین تن تو در این اتاق پیچیده است. یاد تو هر لحظه با من است؛ اما یاد، انسان را بیمار می کند. اینجا هیچکس نیست که غروبها به من خوش آمد بگوید و موهای نرمش را میان دستهای من بگذارد و بخندد. به من باز گرد ....!
كودكان كار واقعيت انكارناپذير جامعه ما هستند كه از حداقل حقوق انسانى خود نيز بى بهره بوده و هيچگاه در جامعه ما به رسميت شناخته نشدند
اين همه نقش عجب بر در و ديوار وجود
هر که فکرت نکند، نقش بود بر ديوار
خبرت هست که مرغان سحر مى گويند: ׳
آخر اى خفته، سر از خواب جهالت بردار! ׳
" تماشاى بهار - بوستان سعدى"
ما از فلسفه انتظار پاسخ گويى به پرسش هاى کليدى هستى را داريم. در قالب فلسفه است که پاسخ يابى بنيانى ترين پرسش ها پى گيرى مى شود: طبيعت چيست و توانايى شناخت ما از آن تا چه اندازه است؟ زندگى فردى و جمعى چگونه بايد باشد؟ ..... ׳
موضوع هاى مورد مطالعه فلسفه داراى اهميت دوران سازى بوده و هستند، مثلن، آن گاه که رابطه خرد انسانى با وحى الاهى به پرسش گرفته شد و برآمد انديشه هاى فلسفى ناشى از آن، آغازگر دوران نوينى گشت که بنام روشن گرى، فرهنگ و تمدن غرب را دگرگونه ساخت. ׳
برخى فلسفه را از زندگى جدا مى دانند، ولى با کمى دقت به نظرات آنها، متوجه فلسفى بودن کامل آن بينش ها مى شويم: سنگ بناى طبيعت چيست ؟ زمان و مکان محدود هستند يا نامحدود؟ آيا نيروى خداوندى در آفرينش هستى شرکت داشته و دارد يا نه ؟... اگر اين پرسش ها براى بعضى ها آنقدر اهميت نداشته باشند، شايد اين دسته از پرسش ها، انگيزه هاى فلسفى را تلنگرى باشند: نيک و بد کدام است ؟ آيا آزادى و اختيار براى کنش گر وجود دارد؟ عدالت و خوش بختى يعنى چه و چگونه مى توان به آنها رسيد؟ زندگى چيست ؟ آيا روح بعد از مرگ وجود دارد ؟ ...... ׳
در برابر اين پرسش هاى پايان ناپذير است که فلسفه دست بکار شده و ياورى مى کند. فلسفه در پى معجزه و شعبده بازى نبوده و دنياى ما را هم پيچيده تر نمى کند، بلکه در صدد قابل فهم و درک نمودن آن پيچيدگى ها برمى آيد. ׳
آنچه را فلسفه مى ناميم، تنها ٢۵٠٠ سال عمر دارد و نسبت به عمر بشرى، بسيار جوان و نوپاست. البته پرسش هاى فلسفى، بسيار پيش از پيدايش فلسفه مطرح بوده اند و در آينده هم در خارج از قلمرو فلسفه همچنان مطرح و مورد توجه خواهند بود. به ديگر سخن، ׳
تنها طرح پرسش نيست که فلسفه را به وجود مى آورد. فلسفه آنجا پيدا مى شود که انسان نسبت
به پرسش آفرينى و پاسخ يابى موجود، ناراضى باشد. ׳
يعنى بدون ديد انتقادى و ناخرسندى از وضع موجود نمى توان به دنياى فلسفه راه يافت. ׳
فيلسوفان داستان پردازى نمى کنند، از جنگ خدايان و قهرمانان و پادشاهان نمى گويند و هيچ گاه و هرگز خود را فرستاده خدا ندانسته، وحى و کتاب هاى آسمانى را ملاک و معيار قرار نمى دهند. هر چند، هر کدام از اين پديده ها را نيز بدقت مطالعه و بررسى مى کنند، ولى همواره و هميشه نيروى مورد استفاده فيلسوف ها يک چيز بوده، هست و خواهد بود: خرد انسانى. ׳
فيلسوف ها دليل آورى منطقى گرفته شده از تجربه را بطور خلاق در ذهن خود پروريده و مفاهيم را دقيق و خردمندانه شکل داده و طبقه بندى مى کنند. مفهوم، استدلال و تجربه، سه عنصر اصلى تشکيل دهنده فلسفه هستند. ׳
فيلسوف ها حتا اگر با روش فلسفى خود، پاسخ لازم را نيابند، ولى راه را براى خواهران و برادران خود مى گشايند تا آنها به حقيقت نزديک و نزديک تر شوند. ׳
جستجو و کنکاش جمعى و يارى هاى متقابل است که به فلسفه موضوعيت مى دهد. فلسفه بعنوان بخشى از فرهنگ بالنده تمام بشرى، امرى خصوصى و مربوط به يک نفر يا گروه در يک زمان يا مکان مشخص نيست، بلکه تلاش کاملن جمعى و هميارى هاى بى دريغ است براى فهم هستى و دگرگونى مناسب آن. ׳
حقيقت مطلق و نهايى مورد ادعاى فلسفه نبوده و نيست. فلسفه در زندگى روزانه ما حضور دارد به ويژه آن هنگام که شجاعت و توانايى لازم به درجه اى از رشد خود رسيده باشد که همه چيز را به زير پرسش برد. در اين جاست که انسان دچار نخستين سرگيجه ها مى شود. فلسفه به ما مى آموزاند که چگونه در دنياى انديشه و تفکر بدون آشفتگى و سرگيجه، از سطح به ژرفا برويم. در اين گذرگاه بايد بطور فعال در کندن و گود کردن سطحى که روى آن هستيم، شرکت کنيم. براى اين منظور از ابزار زبان استفاده نموده و مفهوم هاى "چرا" و "چگونه" را براى بديهى ترين امور بکار مى بريم. از همين جاست که نگاه ژرف و انتقادى به درک و باورهاى شخصى خودمان، زيربنا و پايه کنش هاى فلسفى ما هستند. تاريخ کوتاه فلسفه بيان گر گوناگونى راه هاى فلسفى و ظهور فيلسوفانى است که در نگاه نخست، کمتر اشتراکى با هم دارند، ولى انگيزه نيرودهنده همگى آنها در يک چيز است: تمناى دانستن و عشق به خرد. ׳
نخستين شاهکار فلسفى دنيا، " فيزيک" ﴿متافيزيک﴾ ارسطو، با اين جمله آغاز مى شود: ׳