تبليغاتX
خانه سیاه
بازم طعم فقر ........
 

دوشنبه بود و هوا خيلي گرم . چراغ قرمز هم از هميشه طولاني تر. يك دفعه احساس كردم چيزي به شيشه ماشين خورد محكم، شيشه رو دادم پايين. يه دسته گل رز سرخ داشت روي دوش يكي راه مي رفت! چند ثانيه اي بيشتر تا سبز شدن چراغ نبود. صدايش كردم آهاي ... يه دختر كوچولوي ناز... با صورتي كه داد مي زد روزهاست زيرا آفتاب رنگ خودش را به آفتاب داده است. چشمهاي گود افتاده صورتي گرد و مهربان. كنار ماشين ايستاده بود و لبخند كودكانه اش دلت را مي برد به وسعت صفاي روستا و دود و دم و شلوغي را يك آن از ذهنت مي پراند. پول كه به اش دادم برق توي چشاش دويد و خون توي صورتش. جلدي دو تا شاخه رز گرفت طرفم. گفتم نه گل نمي خواهم ابروهايش بدجوري به هم نزديك شد مثل يه زن پنجاه ساله گلها رو از دستش گرفتم و تندي پرسيدم اسمت چيه؟ از خجالت سرخ شده بود و گم بين گلاي توي دستش ...
صداي بوق ماشينها يعني چراغ سبز شده. توي آيينه فقط تكان خوردن لبهايش را ديدم. تمام فضاي ماشين عطر رز به خودش گرفته بود...
امروز چهارشنبه است فقط اومدم كه اون دختر رو ببينم ماشينويه جايي پارك مي كنم و مي رم سر چهار راه خبري از دخترك نيست. يك ساعتي منتظر بودم تا اينكه بالاخره سروكله اش پيدا شد سه چهار تا دسته گل بزرگ انداخته بود روي شونه اش. نمي دوم چطور جلوشو مي ديد بي اختيار دويدم طرفش گفتم دختر خانم برگشت. گلارو كنار زد. يه پسر بود هم قد و قواره اون اما...
- گل مي خواين آقا؟
- نه نه. ممنون.
برگشتم كه برم ولي... چه شباهتي. حتماً برادرشه دوباره برگشتم.
- آقا پسر؟
-گل مي خواين؟
خنده ام گرفت و گفتم آره بيا. بگو ببينم اون دختر كوچولويي كه اينجا گل مي فروخت خواهرته؟ چرا نيست امروز، سرشو انداخته بود پايين و داشت با كفشاش آسفالتهايي كه به راحتي توي اين گرما منتظر بودن يكي باشون وربره تا از زمين جدا بشن رو مي كند. لبهاشو گاز مي گرفت و آب دهانشو با خشم پايين مي داد جلوش زانو زدم دستمو گذاشتم روي شونه اش و با دست ديگه چونه اش رو گرفتم بالا كه ... اشك صورتش را خيس كرده بود ولي مرد و مردونه نمي خواست كسي گريه شو ببينه. با گوشه آستينش صورتشو خشك كرد و...
- ديروز يه ماشين شيرينو زير گرفت و...
-خب حالا حالش چطوره؟
نفسش بريده بريده شده بود و بغض توي گلويش گير افتاده بود... يه دفعه كتفشو از زير دستم كشيد و دويد. فقط مي دويد و مي دويد... از اون طرف خيابون نگاهم به شاخه گل رزي بود كه روي داشبورت ماشين خشك شده بود. اصلا نفهميدم پليس داره برام جريمه مي نويسه... برگه رو برداشتم و سوار شدم.
چه عطري داشت اين معصوميت و فقر...

2 نوشته شده در  Fri 12 Oct 2007ساعت 10:42 PM  توسط پژمان   |