
حیاط خانه ما حوض ندارد. فقط یک درخت بزرگ دارد. توی یک باغچه ای که خیلی بزرگ است ولی همش خاک است و گل و بته ندارد، دو تا شیرآب هم روی یک سکو برای شستشو است. وسط حیاط کنار شیر آب دستشویی است، زن های خانه به آن می گویند دستشویی ولی مرد ها به آن مستراب می گویند، من خیلی از دستشویی خانه امان بدم می آید چون در ندارد، پرده دارد، همه ش فکر می کنم یک کسی از لای پرده مرا نگاه می کند، همش باید مواظب باشم، صدای پا نیاید و اگه صدای پا بیاید من فقط می گویم اینجا کسی است ولی بزرگتر ها صدایی از خودشان در می آورند که من خیلی بدم می آید .
حیاط خانه ما هشت اتاق دارد که در هر اتاق یک خانواده زندگی می کنند. اکثریت آن ها باربرند. یا با چرخ یا روی کول. بیشتر مردها وپسر بزرگها سرکار می روند و تا شب خانه نمی آیند که اگر زنها خواستند توی حیاط ظرف و لباس بشویند راحت باشند. فقط رحیم برادر مونس همه اش توی خانه است یعنی همه ش توی کوچه هست وقت و بی وقت می آید و می رود. رحیم و مونس باهم خواهر و برادرند و با هم زندگی می کنند. مونس هفده ساله است یعنی خودش می گوید هفده ساله است ولی قیافه اش مثل زنهاست. لهجه تهرانی دارد. مونس به ما نگفته ولی یک بار رحیم در جواب این که به او گفتم تو چرا مدرسه نمی روی گفت: ماشناسنامه نداریم و نتوانستیم به مدرسه برویم. مثل این که راست می گوید چون آن موقع ها هر وقت پیش مونس می رفتم که به من دیکته بگوید اومی گفت: من عینک ندارم و نمی توانم به تو دیکته بگویم.
مونس از خیلی وقت پیش کار می کرد و خرج خود و برادر و مادر پیرشان را می داد. زمانی که مادرش زنده بود مونس صبح تا غروب می رفت سرکار ولی از وقتی مادرشان مردشبها کار می کند، تازگیها هم یک کمی وضعشان خوب شده، مونس اتاق هاشو دو تا کرده، یکیش محل کار مونس و یکی دیگر برای برادرش، نمی دونم از کی رفت سرکار، چه کاری و کجا، فقط هر وقت بهش می گفتیم تلفن محل کارتو بده آخه نکنه یه وقت حال مادرت بد بشه یا برای برادرت مشکلی پیش بیاید می گفت عیب ندارد شب می آیم می فهمم. وقتی مادرش مرد صبح بود و تا شب نتوانستیم بهش خبر بدهیم.
مونس بعد از مرگ مادرش چند وقتی روزها کارکرد ولی بعد از این که اتاقهایشان دو تا شد دیگه کارش را آورد خانه. روزها تو حیاط می گشت، همیشه یک گوشه حیاط می نشست و فکر می کرد. فکر هاش خیلی قشنگ بودند. می گفت تواتاقشون مبل تختشو دارد، می گفت یخچالشون دودره است و یخ هم می سازد، می گفت موکت اتاقشون عکس های عروسکی دارد و سفید است. می گفت عروسکهایی که مادرش زمان بچگی برایش خریده خیلی بزرگند و آنقدر زیادندکه نمی داند آن ها را چه کند. همه را روی کمد های اتاق چیده. می گفت رحیم می رود بیرون و با لباسهای کثیف می آید روی موکتهای سفید و آن ها را کثیف می کند. می گفت روی دیوار اتاقشان رنگین کمان کشیده. می گفت خودش را رنگ کرده آخر نقاشی کردن را خیلی دوست دارد. نمی دانم چرا مونس فکر نمی کرد خب ما اتاقاشو دیدیم می دونیم که این چیزهایی که می گوید هیچ کدامشان توی اتاقشان نیست، اما آنقدر که فکرهاش قشنگ بودند مابه رویش نمی آوردیم. من از قسمت عروسکهای فکرش خیلی خوشم می آمد و بهش میگفتم از عروسکهای اتاقت بگو. مردهای خانه می گفتند که مونس دیوانه است و به مادر هامون می گفتند که نگذارند ما با او بگردیم اما ما این طور فکر نمی کردیم. فکر نمی کنم که زنها هم این طور فکر کنند.
از وقتی مادر مونس و رحیم مرد خیلی ها به دیدن مونس می آیند. شبها هم می ایند. خودش می گوید این ها همه دایی هایش هستند. شب ها می آیند که ما تنها نباشیم. اما نمی دانم که این دایی هایش وقتی مادرشان زنده بود یا مرد چرا نیامدند به آن ها سربزنند. دایی هایش هم اصلا شکل هم نیستند. اکثرشون هم نصف شبها می روند یعنی همسایه های می گویند نصف شبها می روند. من که نمی فهمم. نمی دانم چرا چند دفعه همسایه ها خواستند که مونس ازین جا بلند شود اما بلند نشد. می گویند به صاحبخانه پول خوب می دهد، صاحبخانه کاریش ندارد.
همسایه ها به مونس می گویند خوب رحیم را بفرست سرکار هم سرگرم می شود و هم از توکوچه و محل جمع می شود اما مونس می گوید: خب نمی ره چکارش کنم. همسایه ها می گویند که پسرهای بزرگ همیشه رحیم را با خودشان به این طرف و آن طرف می برند.
همسایه دیگر ما لاله و مادرش هستند که در یکی از اتاقها زندگی می کنند، اتاقشان خیلی پله می خورد و به پایین می رود. من هر بار می خواهم به اتاق آن ها بروم می ترسم از پله ها بیفتم. لاله هم به مدرسه نمی رود چون شناسنامه ندارد. مادرش می گوید خانه های مردم کار می کند. خیلی شب ها برای لاله غذا ولباس می آورد اما همسایه ها می گویند مادر لاله سرخیابان ...گدایی می کند.
آقا تقی همسایه راه پله است: بعضی مواقع پلاستیک های سیاهی به لاله می دهد تا لاله برایش جایی ببرد. لاله هم می برد و هیچ موقع تویش را نگاه نمی کند چون از اقا تقی می ترسد. مادرش هم از آقا تقی می ترسد.آقا تقی از آن بسته های سیاه به مادر لاله هم می دهد. مردهای زیادی به بالاخانه آقا تقی رفت و آمد می کننند.
علی با دو برادر و سه خواهر و پدرو مادر شان در یکی از اتاقهای دیگر زندگی می کنند. برادر علی فقط دوسال از خودش بزرگتر است در مغازه کفاشی زیره می چسباند. دو تا خواهر علی که یکی هفده سال دارد و آن یکی ده سال با مادرشان در اتاقشان زیره کفش می چسبانند. از طرف اتاق آن ها همیشه بوی چسب می آید. مجتبی برادر کوچکشان که پنج ساله است نمی توانست راه برود، با کمک خانمی که از بالای شهر آمده بود کفشی برایش خریدند که میله آهنی دارد. مجتبی می پوشد و راه می رود. قاطمه یکی دیگر از خواهرهای علی شش ساله است. صبح تا شب در حیاط است. گاهی هم در اتاق همسایه های دیگر اما علی خودش صبح ها مدرسه می رود و بعدازظهرها تا ساعت پنج و شش در خیابانهای اطراف بازار واکس می زند. علی خیلی پسر خوبی است و همه نمره هاش هم خوب است. من خیلی دوست دارم با او بازی کنم اما علی همیشه خسته است و زود خوابش می برد و وقتی هم که صدای گریه علی را از تاقشان می شنوم که محسن برادر بزرگترش او را می زند ناراحت می شوم.
نعمت حسینی همه نمره های کلاس چهارمش بیست بود و کارنامه اش همیشه پهلویش است تا حالا به خیلی ها نشان داده. خودم دیدم. نعمت در یک مکانیکی شاگردی می کند. نعمت هرشب از دست برادرش کتک می خورد. نعمت با دو برادرش و پدر معتادشان در یک اتاق زندگی می کنند. خواهرشان هم با آنها بود و برایشان غذا می پخت. اما یک روز وقتی اتفاق بدی بالای پشت بام برای خواهرش افتاد مادرش آمد و او را با خودش برد.
امین آغا هم یک زن تنهاست که در زیر زمین زندگی می کند. راستش را بخواهید من خیلی از امین آغا بدم می آید. امین آغا همیشه سیاه می پوشد. روسری اش هم همیشه روی چشم لوچش است. این کار او را ترسناکتر می کند. امین آغا با لباس سیاهش شبها که در حیاط راه می رود من فکرهای بد می کنم. امین آغا همیشه از صبح تا شب در امامزاده می نشیند و چادر سیاهش را دور صورتش می پیچد و منتظر می نشیند تا بلکه مسافری، خسته ای بیاید نماز بخواند، استراحت کند و موقع رفتن هم پولی به او بدهد.